|
امید , پلیدترین پلیدی هاست چون به عذاب انسان تداوم می بخشد! نیچه
|
: My poem ,with translation
The day will come finally
throwing the worries over...
like a hat in a wind
! like a free pigeon
Let`s bring the wind into play
among dead plaits of the city
and make something like a miracle
! from the phobia of raining
With no fear of your sorrows echoes
, just downgrade them all from mounts
With no fear of washed pictures belonged to city dwellers
, I will take portraits from traffics
Framing them all into the heart of every wheat farm
Look everybody "
My people are always this friendly
" ...with their original roots
بالاخره روزی می رسد
که نگرانی را پرت کنیم
مثل کلاهی در باد
مثل کبوتری آزاد !
بیا باد را
لای موهای مرده ی شهر
به بازی بگیریم
و از هراس باران
چیزی شبیه یک معجزه بسازیم!
تو از انعکاس غصه هایت نترس
و همه را از کوه سرازیر کن
من از خیابان های پر تردد شهر
و تصویر شسته ی آدم ها
پورتره بگیرم
به قلب هر گندمزار که رسیدم
قاب کنم :
" ببینید
مردمان شهر من
همیشه همینقدر با ریشه های خود
" دوست هستند..."

:A Poem by me, with translation
The lonely roof
With no nest for a pigeon
Was confused
About falling down on men as a debris
When no hand remains anymore
... To set a pigeon on , once more
شعری از من با ترجمه :
سردرگم بود
بامی که دیگر
لانه هیچ کبوتری نبود ...
آوار سر آدم ها هم می شدباز دستی به روی سنگ هاش
کبوتری بنا نمی کرد ...

A poem by me with its translation
If on the radio and TV
There is full of cannon sound ,
Even if you are getting worry
About breaking windows
Cause of a playing plastic ball ,
Let`s not talk about the end of the summer ;
The lemon smelling garden
With swinging
And other fantascic things
Will not leave our minds
By the radioactive radiation
Or enemie`s ashes
Unless Van gogh`s sunflowers lose color
And the eternal afternoon
...To sit in the sunset
شعری از من با ترجمه:
اگر توی رادیو و تلویزیون
پر از صدای توپ هست ،
حتی اگر صدای شکستن شیشه ای
که از بازیگوشی توپی پلاستیکی شروع شده
تو را نگران می کند
بیا قرار بگذاریم
باز هم از تمام شدن تابستان حرفی نزنیم ؛
باغچه ای که بوی لیمو
و تاب بازی
و خیلی چیزهای خوب دیگر را گرفته
با تشعشع رادیواکتیو ِه
یا خاکسترهای دشمن
از ذهن هامان پاک نمی شوند ،
مگر رنگ ِ آفتابگردان های ونگوگ
نیمروز ِ ابدی را از دست بدهند
و به غروب بنشینند ...
فائزه پورپیغمبر ـ اسفند ۹۰

بیماری
ای رؤیاهای من
ای رؤیاهای شیرین من
خداحافظ !
ای خوشبختی شب های دراز کجایی؟
مگر نمی بینی که خواب آرامش بخش از دیدگان من گریخته و مرا
در تاریکی عمیق شب
خاموش و تنها گذاشته است؟
بیدارم و نومیدم.
به رؤیاهای خود می نگرم که بال و پر گشوده اند و از من می گریزند
اما روح من با غم و حسرت
این رؤیاهای عشق را دنبال می کند.
ای عشق، ای عشق، پیام مرا بشنو
این رؤیاهای دلپذیر را به نزد من باز فرست
کاری کن که شامگاهان
مست باده خیال
در خواب روم
و هرگز بیدار نشوم...
مترجم: دکتر شجاع الدین شفا

مینو.نوشت : شاید آزاد بهتر نتیجه بگیرم
انگار کنکور رو خراب کردم... همین!
A poem by me , with it`s translation
The prisoner doesn`t have an escaping mind
: And wishes
The baton hiting my head
Should be that loud
So that it`s sound carve me
crack to crack
! On the statue of liberty
زندانی بفکر فرار نیست
و آرزو می کند :
باتومی که توی سرم می خورد
آنقدر بلند باشد صدایش کاش
که تا مجسمه آزادی
تَرَک به تَرَک
حک بشوم !
سوار خودم
همپای نسیم حقیری می شوم
و روزنامه ها پشت سرم توی هوا
پخش می شوند
و روسری روی سرم توی هوا
پرت می شود
و سنگین ترین کوله بار دنیا را
شانه های تفکرم حمل می کنند ؛
دیگر نمی مانم !
***
تکلیف خیلی چیزها معلوم نیست !
مثل آن حس لعنتی که هر بار تو را دید
تنها لبش را گزید ؛
مثل آن فحش هایی که لای دندان هام
هرگز فرصت فاش شدن نداشتند
و تنها قاتی ِ دود سیگار
به مهمانی ِ هوایی مشمئزتر می رفتند ؛
مثل آن فکرهای کوچک
که پرستیژ کودکی و بزرگسالی را
از هم تفکیک می کردند
تا تنها عاشق داستان هایی برای پدران ، فرزندان و نوه ها * باشی
عاشق داستان هایی برای فکر کردن * باشی
عاشق مبانی دنیای آدم بزرگ ها
و موش های کور
و کبک های کله خراب باشی ؛
مثل آن مردهای پاپیون بسته ای که
تنها می توانستی درباره سایز گردنشان
به بحثی واقع گرایانه بپردازی و
با نهایت تهوع و تاسف
سبکی ِ عقل و سنگینی جیب هایشان را
به خط خطی های روزشمارت تسلیت بگویی ؛
مثل آن دخترکان تَرکه ای
و پابلیک فیگورهای جنجالی
و سُم های معطر ِ روی فرش های قرمز ِ برلین و هالیوود و ونیز
که هر بار تلفیق ِ مضحک ِ اندام و اعتراضشان
بیشتر باعث درد عقل
... یا دندانت می شدند ؛
مثل یک تف ناقابل
می چسبم به گوشه نامعلوم سرامیک
و کانال عوض ...
و خواب روی کاناپه ...
و روزنامه صبح فردا
... همه چیز یادم رفته !
امروز حافظه ای شفاف و سنگین
فکرم را به روبروهای ناشناخته هل می داد :
دیگر نمی مانم !
* داستانهایی برای پدران ، فرزندان و نوه ها : کتابی از پائولو کوئیلهو
* داستانهایی برای فکر کردن : کتابی از رابرت فیشر
A poem from: Vladimir Mayakovsky
Past one o’clock. You must have gone to bed
The Milky Way streams silver through the night
I’m in no hurry; with lightning telegrams
I have no cause to wake or trouble you
And, as they say, the incident is closed
Love’s boat has smashed against the daily grind
Now you and I are quits. Why bother then
To balance mutual sorrows, pains, and hurts
Behold what quiet settles on the world
Night wraps the sky in tribute from the stars
In hours like these, one rises to address
The ages, history, and all creation
ساعت از نه گذشته ، بايد به بستر رفته باشی
راه شيری در جوی نقره روان است در طول شب
شتابيم نيست ، با رعد تلگراف
سببی نيست كه بيدار يا كه دلنگرانت كنم
همانطور كه آنان ميگويند ، پرونده بسته شدزورق عشق به ملال روزمره در هم شكست
اكنون من و تو خموشانيم ، ديگر غم سود و زيان اندوه و درد و جراحت چرا؟نگاه كن چه سكونی بر جهان فرو می نشيند
شب آسمان را فرو می پوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتی اينچنين ، آدمی برمی خيزد تا خطاب كنداعصار و تاريخ و تمامی خلقت را
ترجمه : يوسف اباذری
Влади́мир Влади́мирович Маяко́вский
پ.ن : گفته شده این آخرین شعر او قبل از خودکشی بوده که در ۱۴ آوریل ۱۹۳۰ در ۳۶
سالگی با شلیک گلولهای به مغز خود به زندگی پرشور و خلاق خود پایان داد.
هوای تنم ابری هست ...
زمین را به مقصد نامعلوم
ترک می کنم ؛
نرفته از راه
می رسی ،
توی کوچه بوی شیونی سوخته می آید ،
اشکت هنوز توی بغض
توقف کرده است ...
انگار یادت می رود
برای گفتن آخرین "مواظب خودت باش"
برگشته ای
و نیامده
می روی !
ناباوری ات
توی نگاه همین پنجره ای نشست
که یک محله را به تکاپو
گرفته بود ؛
کوچه هنوز هوار می کشد :
آب بیاورید
آب ...
آب ...
و چشمهای من دورتر می روند
تا سر خیابان
تا توی تاکسی
تا گوشه خلوت اتاقت
... تا انتهای دنیا هم بروی
روح من دست بردارت نیست

مینو.نوشت : از احمق ها بدم نمیاد !
باعث میشن یه مدت هوای گرفته ی خوشی هامون تفریح کنه ...
The Slaughter in the Main Temple
The captain sought gold in the temple of god
Greedy soldiers sealed the exits
The drummer was decapitated
The god stripped of his paper clothes
Swords tumbled idols cut down men
The Indians tried to climb the walls
Or at the pоint of death played dead
Shades newly born in the far land
Setting out throats slit toward the sun
The captain sought gold in the temple of god
From Quemar las naves / Burn the boats (1975)
Translated from Spanish by : Eliot Weinberger
سلاخی در معبد اصلی
کاپیتان در معبد خدا دنبال طلا بود
سرباز های طماع خروجی ها را بستند
طبال سر بریده شد
خدا از لباس های کاغذیش لخت
بت ها را تکه تکه کردند مرد ها را پاره پاره کردند
سرخپوست ها خواستند از دیوار ها بالا بروند
یا دم مردن ادای مردن در اورند
سایه ها
تازه زاده در سرزمین های دور
گلو ها را سمت خورشید دریده
کاپیتان در معبد خدا دنبال طلا بود
ترجمه : الناز فاطمی

THE BIRD WAS ONLY A BIRD
By: Forough Farrokhzad
The bird said:
What perfume, what sun oh!
And I will go to search my pair
The bird sprang
From the edge of porch
It sprang, sprang like a message
And went away
The bird was small
The bird thought of nothing
The bird did not read newspaper
The bird did not have any debt
The bird did not know the men
The bird sprang
From the height of naivety
to the air
And at the red signals
It experienced madly
The blue instants
The bird, ah! Was only a bird
Translation by : Saeid nabavi
شعری از نزار قبانی / واژه ها
شعری از من با ترجمه ش
.
.
.
Pain of my shoulder`s loneliness
Pain of being beloved
! And not
Made me fell in love to
To take a chance in feeling
Of the eternity
Of love
The eye
Your eyes
Firmed death `n life both
In my broken shoulders
Where the eternal love I wanted
Was perilousely dismissed
... And lost
! Gee
I can`t justify me
What was I`ve been searching foolishly
In dead-pan eyes
... In endless lie of love
جاودانگی
درد تنهایی شانه هام
درد دوست داشته شدنم
و نشد !
دردی که عاشقم کرد
تا حس جاودانگی
و عشق ؛
چشم
چشم هایت
که مرگ و زندگی را با هم داشت
در کتف شکسته ام جا خوش کرد
جایی که خواهشش عشق بود و
ابدیت
و پریشانی ای وحشتناک بود
گم شدن بود ؛
وای !
چطور " قانعم " کنم من
که احمقانه پی چیزی بودم
در نهایت چشمهایی مرده
در دروغی بی نهایت از عشق ...
